امشب غمی میجوشد از هر گوشه ی جان با من تمام غصه ها سر در گریبان جای صدای تو سکوت مرگ باری در رخوت این جسم عاصی کرده عصیان امشب امید و آرزو از من گریزان حتی نمانده بر شروعی تازه ایمان تکثیر خواهد شد غمی اینگونه جاری ازچشم های خیس هر انسان به انسانباور ندارم آخرش این گونه باشد بغضی بگیرد گردن من را به دندان یک بار دیگر کاش برگردی به سویم ای ای یوسف گم گشته ام باز آ به کنعان امشب کسی در بند بوف کور خوانده یا بوف کوری خوانده روی بام زندان نحسی امشب دامن من را گرفته دل خون شده هی میچکد دلتنگی از آنشب را به حکم مرگ زندان بام غرق کرد در را به رویم باز خواهد کرد دربان وا میکند از پای من زنجیر ها راتقدیر من را میکشد افتان خیزان چیزی نمانده تا طلوع مرگ بارم امشب که میبارد درون تیر باران از کنج این عزلت کده جان رخت بسته شب رو به پایان است پایان است پایان #سحر لطیفیان
از سر بی حوصله گی...
ما را در سایت از سر بی حوصله گی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 13
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 2:27